آراگون، بلكه در اشبيليه، طليطله، بلنسيه، بارسلون، فرانسه و پراگ هم تحت آزار و جفا بودند و انديشهٴ ثبت آن براي آگاهي آيندگان از ذهن بسياري ميگذشت. احتمال دارد كه آزار دهندگان فراموش شدن آن رويدادها را ترجيح ميدادند، ولي قربانيان و والدين قربانيان در حفظ خاطرهٴ آن فجايع كوشا بودند. با اين حال، گزارشهاي فردي بيشتر مدرك است، نه تاريخ، يعني مطالبي براي نوشتن تاريخ.
دو يهودي ديگر، عمانوئيل بُنفيلس و يهودا مُسكُني، كه هردو در زمينههاي ديگري شهرت داشتند، به جاي ثبت حقايق تاريخي، كه از آن تصوري هم نداشتند، به ثبت افسانههاي تاريخي پرداختند. محصول كار آنان به همان سبك سدههاي ميانه يعني داستاني (romance) بود ــ روٴياي گذشته كه بهصورتي شگفتانگيز بهوسيلهٴ تصورات شاعرانه تحريف شده بود. يكي از رايجترين و در عين حال جهانيترين رمانها
اسكندرنامه بود. عمانوئيل بن يعقوب بُنفيلس، رياضيدان پرونسي، اين افسانه را به جامعهٴ يهود بازگو كرد و به ترجمهٴ افسانهٴ اسكندر به زبان عبري پرداخت (پس از سال 1365).
در همين هنگام، يهودا بن موسي مُسكُني، تلموددان صرب (يا يوگسلاو؟)، كه نمونهٴ كاملي از يهوديان سرگردان بود، به اصلاح كتاب يوسف پرداخت كه تركيبي بود از تاريخ و داستان يهود، واقعيت، خيال و اباطيل.
شايد برخي خوانندگان ايراد بگيرند كه اسكندرنامه و كتاب يوسف ربطي به تاريخنگاري ندارد. يقين دارم كه آنان اشتباه ميكنند. اين داستانها به رشتهٴ تاريخنگاري در آن عصر مربوط ميشود، همچنانكه اوهام كيمياگري به شيمي. اين چيزها براي ما تخيلي يا پوچ است. ولي در سدهٴ چهاردهم اعتبار ظاهريشان پذيرفته شده بود و اگر بخواهيم انديشه سدهٴ چهاردهم را دريابيم بايد ارزش سدهٴ چهاردهمي آنها را به حساب آوريم.
ج. سامري
ابوالفتح بنابوالحسن در سال 1355 با اقتباس از كتابهاي عربي، عبري و سامري تاريخ سامريان را به زبان عربي نوشت.
د. اسلام
تاريخنگاري اسلامي هم از لحاظ تعداد و تنوع به اندازهٴ تاريخنگاري لاتيني پراهميت است و از لحاظ كيفيت اعتبار بيشتري دارد. آن را به هشت بخش فرعي تقسيم ميكنيم، كه چهارتاي اولي دربارهٴ مغرب و چهارتاي بعدي دربارهٴ مشرق است: 1) غرناطه؛ 2) مراكش؛ 3) الجزاير؛ 4) تونس؛ 5) يمن؛ 6) قلمرو مماليك؛ 7) تركيه؛ 8) ايران.